| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |

سقراط...
در یونان باستان، سقراط به دانش
زیادش مشهور و احترامی والا داشت.
روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف
بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا
میدانی من چه چیزی درباره دوستت
شنیدم؟"سقراط جواب داد: "یک لحظه
صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من
بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک
بگذری. این آزمون، پالایش سهگانه
نام دارد .
آشنای سقراط: "پالایش سهگانه؟"
سقراط: "درست است، قبل از اینکه
درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است
که چند لحظه وقت صرف کنیم و
ببینیم که چه میخواهی بگویی.
اولین مرحله پالایش حقیقت است.
آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه
که درباره دوستم میخواهی به من
بگویی حقیقت است؟"
آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط
آن را شنیدهام و..."
سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا
نمیدانی که آن حقیقت دارد یا
خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر،
مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که
درباره دوستم میخواهی به من
بگویی، چیز خوبی است؟"
آشنای سقراط: "نه، برعکس..."
سقراط: " پس تو میخواهی چیز بدی
را درباره او بگویی، اما مطمئن هم
نیستی که حقیقت داشته باشد. با
این وجود ممکن است که تو از آزمون
عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر
باقی مانده است: مرحله پالایش
سودمندی. آیا آنچه که درباره
دوستم میخواهی به من بگویی، برای
من سودمند است؟"
آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."
سقراط نتیجهگیری کرد: "بسیار
خوب، اگر آنچه که میخواهی بگویی،
نه حقیقت است، نه خوب است و نه
سودمند، چرا اصلا میخواهی به من
بگویی؟"
اینچنین است که سقراط فیلسوف
بزرگی بود و به چنان مقام والایی
رسیده بود.
حمل همسر :
زادگاه این مسابقه در فنلاند است و مزدم این کشور هر ساله از آن استقبال زیادی می کنند. در این رقابت شما باید همسر خود را بر روی شانه هایتان سوار کنید و از مسیرهای متفاوت عبور کنید. این مسیرها می توانند بسیار آسان یا حتی بسیار طاقت فرسا و سخت باشند. در پایان، برنده به اندازه وزن همسر خود از جایزه تعیین شده به خانه می برد.
زشت ترین شکلک:
این مسابقه بیشتر در بین مردم انگلستان طرفدار دارد. در این رقابت فردی
جایزه را به خانه می برد که بتواند زشت ترین حالت را به صورت خود بدهد. یکی
از روش های اصلی برای این شکلک به این صورت است که شما باید لب پایینی را
به دماغ خود برسانید و صورت خود را کاملا جمع کنید، همچنین چشم ها نیز
باید از کاسه خارج شوند.
ادامه مطلب ...


مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و …
باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد… تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
بقیش در ادامه.....
ادامه مطلب ...
